| your talking |
|
Friday, November 08, 2002
● سلام ….. اينم يه نامه ديگه . با اجازه نويسنده اش تعدادي از كلمات رو سانسور كردم و مقداري هم قيدها و كلمات ربط رو كم و زياد كردم . البته اونايي كه سانسور شده با علامت ( ….. ) مشخص شده . اميدوارم اين دوست شيرازي من رو ببخشه . ولي مشكل اين نيست .
ببينيد ….. شما وقتي سرما ميخورين و ميرين دكتر انتظار دارين دكتر براتون چي كار كنه ؟ انتظار ندارين كه به خاطر نپوشيدن لباس گرم سرزنشتون كنه ؟ سعي كنين سرزنشها رو بذارين كنار ، فكرتون رو باز كنيد ، از توي گذشته ها بياين بيرون و بچسبيد به آينده . آينده با سرزنش ساخته نميشه . همه ….. همه بايد دنبال آينده بگرديم . نه فقط آينده خودمون ….. آينده هممون . كسي كه ميگه من چيكار كنم داره دنبال آينده اش ميگرده . خوب ….. چرا بهش كمك نكنيم ؟ ------------------------------------------------------ سلام ….. درابتدا بگم خيلي خوشحال شدم كه مي تونم بدون اينكه بخوام اسمم را بگم با كساني درد دل كنم ، همينطور كه خودتون بهتر ميدونيد اگر در اين دوره براي هر كس درد دل كنيد در ابتدا ارزان ميخرد و بعد بخودتون گران مي فروشد ،
ازاينجا شروع كنم كه ….. من جواني هستم 24 ساله ساكن شيراز . سال 3 مهندسي در دانشگاه شيراز بودم كه با دختري بنام مرضيه كه 3 سال از خودم كوچكتر بود در يك مهماني دوست شدم و در ابتدا تمام فكر و ذكر من اين بود كه يك خونه خالي پيدا كنم و اين دختر را ( ….. ) . البته اينو بگم كه بدليل وضع خوب مالي پدرم تقريبا راحت مي تونم هر دختري رو بلند كنم ، خلاصه من فكر مي كردم كه اين هم از همين تريپ دخترهاست كه مي خواد خودشو به يه بچه پولدار بچسبونه ، خلاصه اين بيچاره يك دل نه صد دل عاشق ما شد و اينقدر با احساساتش بازي كردم كه حاضر شد هر كاري برام بكنه ، البته دراين زمينه استاد هستم . چون دختر بود از ( ….. ) ( ….. ) و با اينكه خيلي دردش مي اومد مي گفت كه من به خاطر تو هر دردي را تحمل مي كنم ، يعني حاليش كردم پسرها بايد ارضاء بشن و اگر ( ….. ) ميرم يه دختر ديگه پيدا مي كنم اون بدبخت هم به عشق من هر كاري كه گفتم كرد . بعد از اتمام دانشگاه البته هنوز آنچنان احساسي بهش نداشتم براي تحصيل رفتم اروپا و تقريبا هفته اي 1 بار بهم تلفن مي زد تا اينكه آب و هواي آلمان بهم نساخت و مشكل معده پيداكردم و بعد از 3 ماه برگشتم ايران و باز با هم رابطه داشتيم . تقريبا يك روز در ميان همديگر را مي ديديم و با هم سكس داشتيم . اين را بگم كه خانواده ما همه تحصيل كرده هستن و خواهر و برادرم همه دانشگاه را تمام كردن ولي از شانس بد حالا كه واقعا عاشقش شدم مي بينم خانواده دختره 6 تا خواهر و برادر هستن و تحصيل كرده شون ديپلم ناقص است و حتا پدر و مادرش اصلا سواد ندارند ولي وضع ماليشون خوبه با اين حال خيلي پايين تر از ما هستند . من حتا جرات نميكنم اين دختر را به مادرم معرفي كنم . راستش مادرم هم بدون اينكه به من بگه رفته و برام دختر يكي از دوستاشو پيدا كرده و الان نامزد هم دارم ، البته مرضيه خانم نمي دونه ، چون نامزدم خارج از كشور درس مي خونه و 20 روزآمد ايران و تقريبا 5/1 سال از درسش باقي مونده ، اين را بگم كه هزار تا دو دره بازي درآوردم تا هيچ كدام ازدخترها ازوجود هم مطلع نشن ، براي مثال براي موبايلم سرويس ويژه گرفتم و موبايل را روي ويبره گذاشتم كه پيش هركدام بودم اون يكي رو دو دره كنم ، البته نه اينكه فكر كنيد مي ترسم ، راستش اگر بهش بگم كه نامزد كردم از لحاظ روحي خيلي ميريزه بهم . از ابتداي آشنايي من بهش مي گفتم كه ما بدرد هم نميخوريم حالا نمي دونم نمي فهميد يا خودشو مي زد به نفهمي . (( همين الان بهم زنگ زد و 7 دقيقه باهم صحبت كرديم و حالادارم بقيه مطالب را مي نويسم ))، من از صبح تا ساعت 4 توي يك شركت مهندسي كار مي كنم و تقريبا روزي 5 تا 7 بار با هم تماس داريم كه 80% تماسها از طرف اونه . راستي 10 روزي يك بار به كافي نت ميرم و به نامزدم زنگ ميزنم . اين رو بگم كه با نامزدم هم اصلا مشكل ندارم و از همه نظر هم به هم مي خوريم . حالا لطفا من را راهنمايي كنيد . با اين دختر احساساتي چكار كنم ؟ خودش من را تور كرد و بارها هم بهش گفتم كه ما از هيچ لحاظي بدرد هم نمي خوريم . ولي باز ميگه اگر تو بخواهي ميشه ، راست ميگه اگر بخوام ميتونم ولي بايد قيد همه خانواده ام را بزنم ، چون با انتخاب چنين دختري پدرم هيچ گونه ساپورتي نمي كنه و من هم با حقوق كارمندي نمي تونم يك زندگي را اداره كنم ، زندگي كه بچه بازي نيست . حالا واقعا نميدونم چطوري بهش بگم . ما از لحاظ سكس واقعا به هم خيلي نزديك شديم و از همه علايق همديگر نيز بخوبي مطلع هستيم چون واقعا الآن نزديك به 3/2 سال هست كه با هم بصورت پنهاني دوست هستيم نه خانواده من مي دونن و نه اون . واقعا ….. واقعا نمي دونم چكاركنم .
حالا بيشتر از گذشته دوستش دارم و اگر ولش كنم مطمئنا از لحاظ روحي ضربه بدي مي خوره و از هر چي پسر هست متنفر خواهد شد و مطمئنا من هم ضربه مي خورم ولي حالا چون من سرم به كارم گرم است اين ضربه روحي كمتر حس مي شه . اين را هم بگم كه از بس روي اين موضوع فكر مي كنم دچار كم خوابي كه شدم هيچ ، موهاي سرم هم داره مي ريزه ! حتي بعضي شبها گريه مي كنم ، اگر مثلا در زندگي آينده خوشبخت نشم تا آخر عمر بايد حسرت بخورم كه چرا عشق واقعي را بخاطر يك زندگي مرفه و يك دختر تحصيل كرده ازدست دادم و اگر خوشبخت هم بشم مطمئنا باز هيچ وقت نمي تونم بهترين عشقم را فراموش كنم و اگر عشق واقعي را انتخاب كنم هميشه بايد دنبال يك لقمه نون بدوم و نمي تونم خوشبختش كنم ، آدم نمي تونه مثل اموات زندگي كنه و با هيچ كس رابطه نداشته باشه ،خلاصه توي بد مخمسه اي گير كردم . فكر ميكنم همش از صدقه سر اين ( ….. ) است ، اگر مثل خارج هر كس براي خودش حقوق مشخص و حتي حقوق بيكاري داشت مي تونست يك زندگي نرمال داشته باشه . منتظر پيشنهادهاي شما هستم . آدرس email : bokhvald@yahoo.com اگر برايتان ممكن است حتما مقاله من را روي وبلاگ قرار دهيد تا ازنظرات بقيه مطلع شوم و لطفا آدرس email را هم روي وبلاگ بنويسيد . ------------------------------------------------------- راستي سميرا هم يك ايميل برام فرستاده كه متنشو ميذارم اينجا : سلام از اينكه ايميل منو توي صفحه حرفهاي شما گذاشتين ممنونم . اين ايميلو براتون فرستادم كه از همه آدمايي كه سعي كردن به نوعي كمكم كنن تشكر كنم . دنياي ما خيلي كوچيكه اما اتفاقاتي كه توش ميفته انقدر پيچيده است كه آدمها از بس توش غرق ميشن فكر ميكنن بزرگه . من فكرهامو كردم . من بين پاكدامني ( يا چيزي كه ما اسمش رو ميذاريم پاكدامني ) و سهمم از زندگي سهمم رو انتخاب كردم . من دلم ميخواد زندگي كنم . من دلم ميخواد قبل از اينكه مادر باشم يا همسر ، سميرا باشم . فكر ميكنم اين حق منه . ديگه حرفي ندارم . دوستدار هميشگي شما سميرا 16/8/81 □ نوشته شده در ساعت 1:46 AM توسط basiji ........................................................................................ Monday, November 04, 2002
● سلام
اين همه من براتون نوشتم . بهتون گفتم هر كي هرچي دوست داره بياد اينجا به من بگه تا بتونيم همه با همفكري هم اگه بتونيم كمكش كنيم . خوب ، فقط يه نامه به دستم رسيد . نميتونم بگم خوشحالم . چون من امروز فهميدم چه غلطي كردم . خوب ، اين نامه رو كه خوندم خيلي دلم سوخت . اون مطلبي هم كه توي صفحه اول گذاشتم واسه همينه . اين داستانو كه خوندم ياد يه فيلم افتادم كه اسمش يادم نمياد . فروشنده كافه ميلان بود فكر كنم . ولش كنين ببينيد سميراي عزيز برام چي نوشته :
سلام. من سميرا هستم ….. اولين بار تو دانشگاه فرزاد رو ديديم .ما با هم دوست شديم و خوب ….. عاشق هم شديم . 3 سال بعد ما تصميم گرفتيم براي هميشه با هم باشيم ….. ما يكسال عقد بوديم و تو اين مدت فرزاد از هر فرصتي براي بغل كردن و بوسيدن من استفاده ميكرد و من غرق لذت ميشدم ولي يكمي هم ميترسيدم چون فرزاد خيلي داغ بود و من نگران بودم نتونم پاسخگوي مسائل جنسيش باشم….. البته فبل از عقد هم فرزاد خيلي تمايل داشت اما من هيچوقت نه به خودم و نه به اون اجازه چنين كاري رو ندادم . اين ماجرا ادامه داشت تا اينكه ما زندگي مشتركمون رو شروع كرديم . من هميشه از رابطه جنسي انتظار يه لذت بي اندازه داشتم اما با فرزاد هيچوقت به اين مسئله نرسيدم . نميفهميدم چرا ولي اون چيزي رو كه ميخواستم فرزاد بهم نمي داد. بعد از يكسال كه از ازدواجمون گذشت فرزاد سردتر شد در حاليكه من تازه شرم رو كنار گذاشته بودم . حالا من دنبال رابطه بودم و حرارت به خرج ميدادم اما فرزاد ديگه توان نداشت . اون زود خسته ميشد و تمايلش هم كم شده بود. خودش رو درگير مسائل مالي كرده بود و انگار به چيزي كه ميخواسته رسيده بود . اون زنش رو داشت و ديگه لازم نبود براش حرارتي صرف كنه چون همه چيز براش مهيا بود . اين مسئله اينقدر ادامه پيدا كرد تا اينكه بعد از تولد الهام من كاملاً حس جنسي رو در خودم كشتم . فرزاد فقط به وظيفه هفتگيش عمل ميكرد و مسائل جنسي رو برام كاملاً خسته كننده كرده بود. اين عدم ارضا جنسي حتي باعث شده بود من دچار افسردگي بشم كه البته اون موقع من دليلش رو نميدونستم. تا اينكه ….. در محل كارم با امير آشنا شدم . اون همكارم بود و مجرد . شايد من رو آدم احمقي بدونين ولي من آنچنان محو امير شدم كه كاملاً كنترلم رو از دست دادم . اون يه مرد به تمام معنا بود . من دختر بي شعوري نيستم و در خانواده سالمي هم بزرگ شدم . معني خيانت رو خوب ميفهمم . فرزاد هم مرد بدي نيست و من بايد براي بچه اش مادر مي موندم . براي همين شروع كردم به سركوب خودم . با خودم ميجنگيدم اما باور كنين كه توان نداشتم . اما من از زندگي سهم ميخواستم . تمام عقده هاي جنسي من سرباز كرده بود . دلم مي خواست امير واسه يه بارم كه شده من رو بغل كنه . تمام آرامشم رو تو خونه از دست داده بودم.كاريش نميشد بكنم.من دلم امير رو ميخواست . يه عقده جنسي سركوب شده با فرزاد يه مرتبه داشت مثل قارچ رشد ميكرد . من مبارزه ميكردم ولي اون اصلاً تحت فرمان من نبود . چه كابوسي بود . چقدر به خودم نهيب ميزدم . سعي ميكردم فراموشش كنم . اما نميشد . اون وجود داشت . طوري شده بود كه هنگام رابطه با فرزاد من امير رو تو بغلم مجسم ميكردم . حس جنسيم بيدار شده بود . سعي ميكردم با فرزاد خاموشش كنم . فرزاد رو داغ كنم ولي فايده نداشت . اون تمام هيجانش رو از دست داده بود و زندگيش براي من يه عقده و براي خودش يه خط صاف ساخته بود . كاريش نميشد كرد . من به امير نزديك و نزديكتر شدم . حتي تا جايي كه تونستم قلب امير رو مال خود كنم . اون مال من شده بود ولي ميدونستم از اينكه نميتونم مال اون باشم چه زجري ميكشه . اون هم دچار افسردگي شده بود . به من علاقه پيدا كرده بود ولي من مال فرد ديگه اي بودم . ما خيلي با هم حرف ميزديم . اون پسر روشني بود . خيلي هم خوشفكر بود . من بچه نبودم . فرق بين يه هوس با يه گرايش رو ميفهمم . امير قطعه گمشده من بود . افكارش رو دوست داشتم . در همه چيز همون چيزي رو تو ذهنش داشت كه من داشتم . ما با هم جور شده بوديم و حالا چيزي بين ما كم بود . چيزي كه براي به دست آوردنش بايد پاكدامني رو زير پاهام له ميكردم . من بايد بين پاكدامني و سهمم از زندگي يكي رو انتخاب ميكردم .
فرزاد يه هفته رفت ماموريت . .من هر روز صبح الهام رو ميذاشتم مهد كودك و بعد مي رفتم سر كار . به فكر افتاده بودم امير رو دعوت كنم خونه .…. به خودم فحش دادم . توي آينه به خودم تف كردم. به صورتم سيلي زدم . گريه كردم . تا اينكه يه روز صبح مرخصي گرفتيم…..الهام رو گذاشتم مهدكودك ….. اومدم خونه و منتظرش موندم . چقدر به خودم گفتم وقتي در زد باز نميكنم . باز نميكنم… .. در زد ….. اين ماجرا يكسال ادامه داشت . من سهم زندگي فرزاد رو ميدادم و سهمم رو از امير ميگرفتم . اين دو مرد هر كدوم يه تكه از من رو داشت . منم هر دو رو دوست داشتم اما امير چيز ديگه اي بود . من همسر فرزاد بودم ، مادر الهام و عاشق امير . فرزاد چيز ديگه اي نميخواست . بارها بهش گفتم فرزاد من تو رو جور ديگه اي ميخوام ولي فايده نداشت . نميفهميد . دعوا راه مي انداخت و از كارهايي كه داره واسه آينده ما انجام ميده ميگفت ! ! ! به هر حال كاريش نميشد كرد فرزاد خواب بود و من با امير زندگي ميكردم . لحظه به لحظه بيشتر باهاش اخت ميشدم تا اينكه امير از ايران خارج شد ! كابوس تموم زندگيم رو گرفت و تنهايي داشت من رو ميكشت . راهي نداشتم ….. ساكت شده بودم.حتي فرزاد هم متوجه شده بود اما دليلش رو نميفهميد . خاطره امير از ذهنم پاك نميشد و من حتي بعد از يكسال و نيم از رفتن امير نتونستم يادش رو از خاطرم پاك كنم . يك ماه پيش از كانادا بهم زنگ زد……فقط چند جمله …. اگه دوست داري ، كارهات رو بكن، بيا تركيه ، ميام دنبالت… من خيلي فكر ميكنم . دارم ديوونه ميشم . تموم سلولاي بدنم ميگن باهاش برو . ميدونم كه به فرزاد ضربه ميزنم اما چكار كنم . اين عقده رو خود فرزاد برام ساخت.فرزاد اون رو ساخت ولي حاضر نشد تكون بخوره. من شانس مال فرزاد بودن رو بهش دادم ولي اون نتونست ازش استفاده كنه…….الهام ….. اون رو چيكار كنم ؟…. نميدونم ….. گيج شدم ….. از طرفي بايد با فرزاد بمونم و تا آخر عمرم سرد و بي روح زندگيمو بگذرونم و يا نه…با امير برم و زندگيم رو دوباره جلا بدم… ميدونم كه زن پاكدامني نيستم . ميدونم به شوهرم خيانت كردم . اما اينها رو نگفتم كه سرزنشم كنين . من كمك ميخوام ….. همفكري ميخوام ….. من ميخوام زندگي كنم . for Send your stories Contact me: Secretbox1357@yahoo.com □ نوشته شده در ساعت 7:21 PM توسط basiji ........................................................................................
|