| your talking |
|
Friday, November 15, 2002
●
سلام با اينكه احتمالا اسم منو از روي ايميلم ميفهمين لطفاً اگه خواستين داستان منو توي وبلاگتون بذارين اسم منو نگين چون خيليها ممكنه منو بشناسن . ميخوام داستان زندگيمو بگم گرچه اميدي به يك راه حل منطقي براش ندارم ، سالها پيش با مردي ازدواج كردم كه فكر ميكردم قهرمان روياهاي من خواهد بود . از همان روزهاي اول در اين مرد چيزي بود كه منو به شك انداخت . راستش اين مرد توي سكس خيلي خيلي سرد بود . حتي در همان شب اول زندگيمون اين حس به من دست داد . شبي كه پر از خاطرات خوب بايد باشه براي من مثل ياد آوري يك كابوسه . سردي اين مرد به حدي است كه از روزي كه تنها فرزندمون متولد شد تا امروز كه فرزندم 5 سالشه هنوز همبستر نشديم . قبل از اون هم فكر نميكنم بيشتر از 10 مرتبه با همسرم سكس رو تجربه كرده باشم . اين نكته رو بگم كه اون آدم بدي نيست . رفتار اجتماعي خوبي داره و از لحاظ كاري هم آدم موفقيه . همسر بدي هم نيست . يك سال پيش من براي حل مشكلم پيش روانپزشكي كه در حقيقت دوست خانوادگي ما محسوب ميشه رفتم . اين دكتر بعد از اينكه حرفهاي منو شنيد خواست شوهرمو ببينه . شوهرم هيچ رقبتي براي انجام اين كار نداشت گرچه من ميدانستم كه اون مدتهاست كه خودش پيش روانپزشك ميره .ميدونستم كه اون از روانپزشك ترسي نداره و اين حركتش خيلي منو به تعجب انداخت . بالاخره راضي شد و اومد . البته دكتر منو توي جلسه راه نداد و گفت ميخواد تنها با شوهرم صحبت كنه . جلسه بعد كه من پيش دكتر رفتم اون به من گفت كه حدسهايي ميزنه اما هنوز خيلي مطمئن نيست . اما تا مطمئن نشه نميخواد به من چيزي بگه . خيلي بهش اصرار كردم اما اون قبول نكرد . من اسم دكتري رو كه شوهرم ميرفت پيشش به دكترم دادم تا شايد بتونن با همكاري هم مشكل منو حل كنن . يك هفته بعد رفتم دكتر . دكتر پرونده شوهرمو كه از دكترش گرفته بود گذاشت جلوم . پرونده رو باز كردم و خوندم و خوندم و خوندم . . . شوهر من يك homosexual بود . معني اش را كه ميدونيد ؟ او هيچ علاقه جنسي به زنها نداشت . اولين بار 10 سالش بوده كه پسر همسايه شان با او . . . ميفهميد چي ميگم ؟ نميفهميد . . . سالهاي سال شبها از مردي انتظار هم خوابي داشته باشيد كه خودش روزها در خيابان به دنبال كسي ميگردد كه با او . . . دكتر به من گفت شوهرم به توصيه روانپزشكش ازدواج كرده شايد مشكلش حل شود . دكتر به من گفت روانپزشكي كه شوهرم انتخاب كرده دقيقاً مشكل شوهرم را دارد . دكتر به من گفت به هيچ عنوان با شوهرم نخوابم چون احتمال دارد او ناقل ويروس HIV باشد . گفت بهتره از شوهرم جدا بشم . گفت . . . من بچه هامو دوست دارم . من زندگيمو دوست دارم . من حتي شوهرمو دوست دارم . من از طلاق ميترسم . كمكم كنيد . . . □ نوشته شده در ساعت 9:31 PM توسط basiji ........................................................................................ Monday, November 11, 2002
● سلام …
اين هم يه ايميل ديگه...... بخونيد درد دل مژده رو كه توش از مژده هيچ خبري نيست . -------------------------- من تا روزي كه ازدواج نكردم عاشق نشدم . من دلم ميخواست فقط و فقط عاشق شوهرم باشم . دلم ميخواست ازدواج كنم و عاشق بچه هام بشم . يادم مياد هميشه در انتظار اين بودم كه براي خودم يه زندگي تشكيل بدم . تو روياهام فداكاري كنم و مردي رو كه مي پرستم تيمار كنم و از بچه هاش نگهداري كنم .
وقتي ازدواج كردم 21 سالم بود . با مردي كه وقار و احترام از صورتش ميباريد . يادم مياد روزي كه اومد خواستگاريم رفتار و منش مردونه اش همه رو تحت تاثير قرار داده بود . اون با قدرت حرف ميزد و من در حاليكه سرم پايين بود لذت ميبردم . اصلاً نمي شناختمش . يكي از آشناهاي دور من رو بهش معرفي كرده بود . اون هم بدون اطلاع من چندين بار من رو از دور ميبينه و ميپسنده . نهايتش اين شد كه من زنش شدم . يه آدم محكم و دوست داشتني . بهش افتخار ميكردم . دقيقاً همون چيزي بود كه ميخواستم . خداوند شهرام رو به من هديه كرده بود . شهرام كارمند يه شركت بود و حقوق بالايي دريافت نميكرد . اما اهل كار بود و من هم از زندگيم راضي بودم . فشاري هم بهش نمي آوردم . اون هم بظاهر راضي بود اما دلش يه موقعيت خوب ميخواست . براي همين همش در حال نقشه كشيدن بود . من تو ذوقش نمي زدم چون منم يه زندگي مرفه رو دوست داشتم اما شهرام برام مهمتر بود … شهرام … شهرام… شهرام . اون همه چيز من بود . زندگيمون آروم بود تا اينكه شهرام با يكي از دوستانش يه شركت زدن . اونها قرار دادها و تعهداتي رو امضا كرده بودن و تمام روز كار ميكردن . كار خيلي سنگيني داشتن . شهرام مي گفت حتماً بايد يه شركت تجاري بزرگ اونها رو ساپورت كنه . من زياد تو كارشون دخالت نميكردم تا مبادا به شهرام فشار بياد .
يه روز شهرام بمن گفت در حال تور كردن يه سرمايه دار بزرگه و بايد هر طوريه نظر طرف رو جلب كنه . ميگفت اينجوري وضعمون زير و رو ميشه . مي گفت : مژده ، اگه موفق بشم يه خونه تو آسمونها ميخريم ! منم ميخنديدم… تا اينكه بعد از چند روز شهرام قرار يه مهموني تو خونه ما گذاشت . منم تمام تلاشم رو كردم تا مهموني چيزي كم نداشته باشه . غذا ، سرويس و خلاصه از هيچي كم نذاشتم تا اينكه دوست شهرام با همون آقاي سرمايه دار اومدن خونه ما . يه مرد حدوداً 60 ساله كه دوست شهرام اون رو همراهي ميكرد . ما شام رو خورديم و اونها شروع كردند به صحبت در مورد كار . من هم رفتم تو آشپزخونه و خودم رو سرگرم كردم . يكساعت گذشت ولي اونها هنوز به توافق نرسيده بودند . شهرام هي چپ و راست ميرفت و توضيح ميداد ، اما نميتونست طرف رو راضي كنه . اونها هي حرف زدن و حرف زدن تا اينكه … تا اينكه شهرام اومد تو آشپزخونه پيش من و گفت : مژده ، همه گره ها بدست تو باز ميشه . طرف داره ميپره . گفتم چيكار بايد بكنم ؟ شهرام گفت : من مجيد رو ميبرم بيرون . تو برو روي مبل كنارش بشين . يه لباس باز هم بپوش . با پاهات بازي كن . سعي كن تحريكش كني … بايد گيج بشه … اصلاً نميفهميدم چي ميگه … همه جا يه مرتبه تار شد . صداش محو شده بود … باور نميكردم … اون از من ميخواست چيكار كنم ؟!! … بهوش كه اومدم همه رفته بودن . شهرام بالا سرم سيگار ميكشيد . بهم گفت عزيزم چي شد ؟! من چي گفتم مگه ؟ گفتم فقط حواسش رو پرت كن … اون ساعتها حرف زد اما من هيچي نميفهميدم … الان 2 ماهه كه ساكت شدم . شهرام ميره و مياد… من تازه فهميدم كه مردي كه اينهمه پيشم احترام داشت كسيه كه حتي حاضره من رو قرباني اهدافش بكنه … من تا به حال اصلاً اون رو نميديدم … انگار تو خواب باهاش زندگي ميكردم … انگار يه پرده از جلوي چشمم كنار رفته … من براش مهم نيستم … آخرين بار كه ازش خواستم توضيح بده فقط گفت حالا مگه چي ميشد !! نميدونم چيكار كنم ... مدتيه كه خودم رو با كامپيوتر مشغول كردم . با وبلاگتون آشنا شدم و هرروز اون رو ميخونم . … كاش اين چيزهايي كه ياد ميدين رو من قبل از ازدواج ميفهميدم ... داستان سميرا رو كه خوندم تصميم گرفتم اينجا ماجراي خودم رو بگم … لطفاً كمكم كنيد ... اصلاً امكان طلاق ندارم … از طرفي از شهرام هم چندشم ميشه … امكان ادامه دادن با اون رو هم ندارم ... اون حتي حاضره كه من رو بفروشه ///
اشك نميذاره تايپ كنم … ديوونه شدم ... بهم بگين چيكار كنم …. □ نوشته شده در ساعت 9:33 AM توسط basiji ........................................................................................
|